رونوشتی از برنامه این هفته
سلام قند عسلم
سلام دوستای نازنینم
برنامه منظم برای خودمون درست کردیم تا رادوین قند عسلم نظم رو خودش حس کنه .
چهارشنبه ها نقاشی آزاد .
پنج شنبه ها خلاقیت و کشف طبیعت .
جمعه ها بازی های فکری و موسیقی .
. شکل شخصیتی ش روز به روز برای من احسان مشهود تر میشه . رفتارها . احساسات . برخوردها و نگرشهای خاص خودش رو داره .
نگاه خاص و پرسش گرانه ش باعث میشه بیش از بیش روی حرکاتش زوم کنم . باعث شده بیشتر روی حس هاش کار کنم .
با تموم خستگی های روزانه باید کاری رو که شروع کردم تموم کنم . اونم پرورش صحیح پسرم . امیدوارم که بتونم از این کار سخت موفق بیرون بیام .
گفتگوهای شبانه به همراه یه لیوان شیر داغ در اتاقش و خوندن یه کتاب کوتاه ٬شنیدن سی دی های روانشناسی با برای من شبی دلپذیر میسازه .
احساس میکنم بیش از بیش میفهمه . دوست دارم این همه دانستنش رو . این همه خلاقیتش رو .و لذت میبرم از حس خوب مادریم .
یه حس خوب دارم . یه حسی که هنوز بعد از گذشت 2سال و3 ماه وقتی به برش زیر شکمم دست میزنم اشک تو جشمام حلقه میزنم . دوست دارم اون خط باریک رو. همون شکافی که پسرم رو ٬ روی سینه ام گذاشت .
پسرم ...دونه دونه ثانیه های مادریم حلالت باشد

وقتی که خونه امیر دایی رفته بودیم شما اراد رو دیدی که سوار روروئک شده هوس کردی که تنی به روروئک زنی.

تمام حرکات اراد رو رادوین انجام میداد

قربون مهربونیت بشم .
.
اراد عسل عمه مروارید دارشده و براش اش دندون پختیم .

عمه قربونت بشه . اراد جونم نفسم

غیر از اون روزها ی هفته رادوین برای کودکش کودکی میکنه . و بازی ازاد هست .

خودش اشکال هندسی درست میکنه و میگه Triangle(مثلث)
همه اشکال هندسی رو به زبان انگلیس یاد گرفته .
نازنین پسرم .
پاک بمون چون حلال و پاکی ...چون مقدسی از همون سرشت اول . چون تو معجزه ی خدایی .
سلامت و خوشحال و با خدا بمون شاهزاده ی سوارکار دلم .
و خدایم
همون خدایی که با لحن و صدایم آشناست ...
همون خدایی رنگی دلم . هیچ بچه ایی با غصه نخوابه .

تا امروز از باباحسن هیچ خبری نداشتیم چون وقتی از مرز خارج شده گوشی هاشون رو خاموش کردند.
همین الان تماس گرفت و گفت که تازه از قلعه اومدن پایین و دارند میرند تفلیس روبگردند. فقط باباحسن میگه رادوین چطوره خوبه؟ و ما هم براش تعریف کردیم ورادوین دبروز تلفن رو اورده میگه بابا حسن حرف حرف(دلش برای بابا حسن تنگ شده بود دلم براش سوخت ولی کاری جز صحبت کردن باهاش نداشتم . وقتی سرم به پخت پز مشغول بود دیدم رادوین میگه مامان با بابا حسن حرف زدم منم فقط خندیدم و گفتم افرین پسرم بعد از 5 دقیقه دیدم که داداشم امیر زنگ زده میگه کار داشتی زنگ زده بودی گفتم نه رادوین زنگ زده به خیال اینکه به بابا حسن زنگ زده . )


رونوشتی از برنامه این هفته 



